|
|
|
|
|
سلام!! يه کيليکی به اين متن بکنيد چيزه جالبيه ! و در آخر اين داستان رو بخونيد و رسم درست زندگی کردن را بياموزيد مرد و زن جوانی سوار بر موتور در دل شب ميراندند آنها عاشقانه همديگر را دوست داشتند زن جوان: يواش برو من ميترسم مرد جوان: نه اين طوری خيلی بهتره زن جوان: خواهش ميکنم، من خيلی ميترسم مرد جوان: خوب، اما اول بايد بگی دوست دارم زن جوان: دوست دارم حالا ميشه يواش تر بری مرد جوان: مرا محکم بگير زن جوان: خوب حالا ميشه يواش تر بری مرد جوان: باشه به شرت اينکه کلاه کاست مرا برداری و روی سر خودت بگذاری، آخه نميتونم راحت برونم اديت ميشم روزه بعد واقعی در روزنامه ها ثبت شده بود برخورد موتور با ساختمان حادثه آفريد در اين سانحه که به دليل بريدن ترمز موتور رخ داد يکی از 2 سرنشين زنده ماند و ديگری در گذشت مرد جوان از خراب شدن ترمز آگاهی يافته بود پس بدون اينکه زن جوان را متطلع کند کلاه را بر سر او گذاشت و خواست تا برايه آخرين بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا اون زنده بماند زور نزن نميتونی درکش کنی ، منم نتونستم! ولی يه چيز که واضحه اينه که ديگه تو اين زمونه از اين اتفاقا نميفته! راستی دقت کردید هر وقتم از خود گذشتگی باشه از مرداست نه زنا؟! چه کنيم بامراميم ديگه! اينم عکسی از يک عشقه فولادين !! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386ساعت 4:56 قبل از ظهر توسط پسر شجاع
|
|
||