|
|
|
|
|
از قطره قطره اشک چشمانم و از آن چه که در قلبم می تپد و خون در رگهایم جاری می شود دسته گلی زیبا می سازم به نام سلام!!
به جون خودم که نه! به جون شما يه پستی داشتم می نوشتم خیلی باحال بود! ديروز داشتم تو خيابون راه می رفتم که ديدم يه مرده داره هی به عکسه بوش تو روزنامه مشت می زنه!
××××××××××××××××××
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم اگر وقت داشته باشی. خدا لبخند زد ، وقت من ابدی است. چه سئوالاتی در ذهن داری که که میخواهی از من بپرسی؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟ خدا پاسخ داد . . . این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند. از اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول میکنند و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی میکنند. این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان مبشود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال. این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند. خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم . . . به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه چیز را در زندگی یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد، یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد. اما میتوان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیازی کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. با بخشیدن، بخشش یاد بگیرند. یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساس شان را ابراز یا نشان دهند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. و یاد بگیرند که من این جا هستم. همیشه
آيا ميدانستيد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط پسر شجاع
|
|
||