|
|
|
|
|
يه سبد سلام!!
اين پست در رابطه با تفريحات جالب است! ۱) در مترو به افرادی که آن ور ریل ها هستند ناسزا بگویید! و سپس دو دستتان را بر شکم گذاشته و قارت قارت بخندید. *به هيج وجه قاه قاه نخنديد بلکه قارت قارت بخنديد! ~~> *اين تفريح به هيچ وجه به همشهری های عزيز پيشنهاد نميشود! چون اولا ما که اصلا مترو نداريم!(به لطف خدا و آقای احمدی نژاد 20 سال ديگر کلنگش زده ميشه!)دوما شهر ما دارای جوانان خوش آتيه و جويايه نامی ميباشد که برايه اينکه فرد را به سزای اعمال خود برسانند ريل که چه عرض کنم قاره ها به دنبالتان ميان! ۲)لذتی که در اس ام اس(پیامک!!) های نیمه شب هست در هیچ چیز دیگر نیست !چه اشکالی دارد ساعت سه و نیم شب نظر دوستانتان را در مورد برچسب انرژی و یا تور دوچرخه سواری جزایرقناری و یا کيفيت خمير دندان خانواده تاژ و یا طعم آدامس خرسی و یا ... جویا شوید! ۳)فرستادن آفلاين هايی از اين قبيل ~~~> این آفلاین رو برای 451 نفر از دوستات بفرست وگرنه اکانتت پاک میشه و کامپیوترت میپکه و دو نفر از مسئولان یاهو رو صورتت اسید می پاشن و غیره...! باور کنید ما فقط قصد داریم این دوستی ها زیاد بشه(حساب کن یارو در به در میره میگرده تا دوستاش زیاد بشه! ۴)اگر دیگر خیلی وقت زیادی دارید پاساژها بهترین گزینه هستند!پرو کردن لباس هایی که فقط یک نمونه از آن ها تن مانکن است (بدون قصد خرید) سرگرمی لذت بخشی است!! ۵)در خيابان شايعه کنيد که بمب گذاری شده است! و يیهو شروع به دويدن کنيد! خواهيد ديد که امت هم به دنبال شما خواهند دوید!
*منتظره تفريحات ديگر در آينده باشيد! *از بچگی از اين نظرات سوسولانه شامل خيلی زيبا بود و ممنون خبر داری و ....بدم میومد!
آیا میدانستید این بار آيا ميدانستيدها مربوط به فرديه که توانست با فکری نو و پشتکاری عالی تحول بزرگی را صورت دهد!! و اين فرد کسی نيست جز بيل گيتس!
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیستم مرداد 1386ساعت 2:10 بعد از ظهر توسط پسر شجاع
|
|
||
|
|
|
|
|
از قطره قطره اشک چشمانم و از آن چه که در قلبم می تپد و خون در رگهایم جاری می شود دسته گلی زیبا می سازم به نام سلام!!
به جون خودم که نه! به جون شما يه پستی داشتم می نوشتم خیلی باحال بود! ديروز داشتم تو خيابون راه می رفتم که ديدم يه مرده داره هی به عکسه بوش تو روزنامه مشت می زنه!
××××××××××××××××××
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم. خدا گفت: پس میخواهی با من گفتگو کنی؟ گفتم اگر وقت داشته باشی. خدا لبخند زد ، وقت من ابدی است. چه سئوالاتی در ذهن داری که که میخواهی از من بپرسی؟ چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب میکند؟ خدا پاسخ داد . . . این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول میشوند. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را میخورند. از اینکه سلامتشان را صرف به دست آوردن پول میکنند و بعد پول شان را خرج حفظ سلامتی میکنند. این که با نگرانی نسبت به آینده زمان حال فراموش شان مبشود. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال. این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد و چنان می میرند که گویی هرگز زنده نبوده اند. خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم. بعد پرسیدم . . . به عنوان خالق انسانها می خواهید آنها چه چیز را در زندگی یاد بگیرند؟ خدا با لبخند پاسخ داد، یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد. اما میتوان محبوب دیگران شد. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد، بلکه کسی است که نیازی کمتری دارد. یاد بگیرند که ظرف چند ثانیه میتوانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوستشان داریم ، ایجاد کنیم و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد. با بخشیدن، بخشش یاد بگیرند. یاد بگیرند که کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند اما بلد نیستند احساس شان را ابراز یا نشان دهند. یاد بگیرند که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند. و یاد بگیرند که من این جا هستم. همیشه
آيا ميدانستيد
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مرداد 1386ساعت 3:25 قبل از ظهر توسط پسر شجاع
|
|
||